(فرقه‌ی دمکرات آذربایجان به روایت معاون پیشه‌وری)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی‌گمان کتاب «ما و بیگانگان» یکی از مهم‌ترین منابع برای آگاهی از چگونگی ایجاد تشکل موسوم به فرقه‌ی دمکرات آذربایجان، یک سال فرمانروایی آن بر آذربایجان و سرنوشت آن در شوروی بخصوص در جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی (ایران شمالی) می‌باشد. نویسنده‌ی کتاب، دکتر نصرت‌الله جهانشاهلو افشار، متولد 1292 خورشیدی، از کسانی است که به علت فعالیت کمونیستی در زمره‌ی 53 نفر معروف (یاران دکتر تقی‌ارانی و نخستین فعالان معروف کمونیسم در ایران) قرار داشته است. دکتر جهانشاهلو، نوشتن کتاب «ما و بیگانگان» را پس از 26  سال اقامت در شوروی و خروج از آن به سال 1351 و اقامت در آلمان (برلن غربی) آغاز کرده است. وی در مقدمه‌ی کتاب و ذیل عنوان «کوته سخن با خوانندگان» می‌نویسد: «باید بنویسم که آماج من از نوشتن این سرگذشت به هیچ رو تاریخ نویسی و یا خودنمایی و لفاظی و عبارت پردازی و مانند آن نیست، بلکه در خور توانایی با ساده نویسی، روشن ساختن رخدادهایی است که شاید بر بسیاری از هم میهنان چگونگی آنها درست آشکار نیست. از این رو تا جایی که دست دارد، همه را بدون بیش و کم و مهر و کینه به این یا آن ـ چنانکه هست ـ در دسترس و داوری هم‌میهنان می‌گذارم تا شاید بسیاری از آنچه در این سالهای پرفراز و نشیب در پشت پرده گذشته است، آشکار گردد و شاید بتواند در گزینش راه  و روش آینده‌ی جوانان میهن سودمند افتد.»

ضرورت انتقال تجربه‌ها و آموخته‌های سیاسی از نسلی به نسلی دیگر انکار ناپذیر است. البته به شرط اینکه این تجربه‌ها و آموخته‌ها، به صورت منصفانه و صادقانه به نسل جدید منتقل شود، اغلب فعالان سیاسی، تجربه‌ها، آموخته‌ها و روایت فعالیت‌های سیاسی خود را در دوران پیری و پس از چشیدن تلخ و شیرین روزگار در قالب «خاطرات» منتشر می کنند. کتاب «ما و بیگانگان» نیز در حقیقت خاطرات دکتر جهانشاهلو است. خاطراتی که حاصل حدود سی سال فعالیت سیاسی وی، در حزب توده، فرقه‌ی دمکرات و 26 سال حضور در شوروی سابق (باکو و مسکو ) می‌باشد.

نسل امروز ایران به بازخوانی اینگونه خاطرات که روایتی دست اول و مستقیم از فعالیتها، مشاهدات وتجربه‌‌های ارزشمند یک فعال سیاسی در داخل و خارج کشور است، نیازمند است و کسانی که سودای فعالیت‌های سیاسی دارند، به بازخوانی اینگونه خاطرات نیازمندترند. جهانشاهلو در جوانی، مانند هزاران جوان دیگر ایرانی که در اندیشه‌ی خدمت به میهن و رفاه و پیشرفت کشور و ملت بودند، در دام حزب توده، که ساخته و پرداخته‌ی بیگانگان بود، گرفتار می‌شود او از رهگذر آشنایی با دکتر تقی‌ارانی به فعالیت‌های کمونیستی روی می‌آورد، و پس از اشغال ایران در جنگ دوم جهانی توسط نیروهای بیگانگان (1320 خورشیدی) به حزب توده می‌پیوندد. و غافل از این که حزب توده از مسکو رهبری می‌شود، پیوستن به جریان این حزب و کمونیسم، او را به سوی فرقه‌ی دمکرات در آذربایجان می‌کشاند و به عنوان معاون میرجعفر پیشه‌وری رئیس انتصابی فرقه از سوی شوروی انتخاب می‌شود. او پس  از سالها آگاه می‌شود که حزب توده، فرقه‌ی دمکرات و خود او آلت دست بیگانگان بوده است و صادقانه اعتراف می‌کند:

«پس از شهریور 1320 و اشغال ایران از سوی بیگانگان ، مدتی به سبب‌های گوناگون انتخابات مجلس شورا انجام نگرفت، تا این که قوام‌السلطنه دستور انجام انتخابات را داد. دراین انتخابات به یاری قوام‌السلطنه و کمک اشغالگران روس چند تن از حزب توده به نمایندگی رسیدند... که بعدها به گروه(فراکسیون) حزب توده مشهور شدند... در این زمانها پیش آمدهای بسیاری در کشور ما پدید آمد که ... مهم‌ترین آنها آزمندی دولت شوروی برای به دست آوردن نفت شمال و شاید دیگر نقاط ایران بود ... از این رو کافتارادزه (گرجی) معاون وزارت خارجه شوروی را برای بستن قرارداد نفت خوریان و همة شمال ایران به تهران فرستادند و از حزب توده خواستند که به سود آن تظاهراتی برپا کنند. حزب در روز معین اعضای خود و اتحادیه کارگران را برای راهپیمایی فراخواند... من در میان جوانان و دانشجویان مجبور بودم نه تنها آنان را فریب بدهم، بلکه خود را نیز بفریبم. چون تصمیم حزب بود که مردم را قانع کنیم که روسها برای بیرون راندن انگلیس‌ها و کوتاه کردن دست شرکت نفت خواستار نفت شمال‌اند و گرنه نظر ارضی و اقتصادی به خاک و درآمد ما ندارند...» (صفحات 143 و 144 کتاب)

اگر چه بیش از یکصد صفحه از ابتدای کتاب به مسایلی چون ماجرای 53 نفر و حزب توده اختصاص یافته، اما این صفحات در حقیقت مدخلی است بر شناختن چگونگی شکل‌گیری جریان سیاسی کمونیسم در ایران، حزب توده و چگونگی ساخته‌شدن تشکل فرقة دموکرات آذربایجان توسط دولت شوروی با استفاده از اعضای حزب توده و کمونیست هایی مانند پیشه‌وری که به طور مستقیم با شوروی در ارتباط بودند.

دکتر جهانشاهلو می‌نویسد: «در همین اوان [بهار 1325] مجلس ملی آذربایجان که نخست انجمن ایالتی فرقه بود و سپس خود را مجلس ملی آذربایجان نامید، مرا به معاونت دولت پیشه‌وری انتخاب کرد و به تبریز فراخواند... در اینجا برای آگاهی و هشیاری جوانان و هم‌میهنان می‌نویسم که در همة زندگی به ویژه در سیاست نباید بی‌گدار به آب زد، و من زده بودم و با قیام مسلح و خلع سلاح از نیروهای دولت همه‌ی پلهای پشت سر را سوزانده و خراب کرده بودم و راه برگشت نداشتم... از سوی دیگر آقای پیشه‌وری با تلفن اصرار داشت  که من برای یاری وی  به تبریز بروم...» (صفحة 201)

دکتر جهانشاهلو معاونت پیشه‌وری  را می‌پذیرد و از این روی به اقتضای سمت خویش، از بسیاری اسرار فرقه از جمله غارت اموال مردم و امول دولتی توسط سران فرقه، تسلط روسها بر تمام  امور فرقه و... آگاه می‌شود. وی پس از نابودی فرقه در ایران و فرار سران و فعالان آن به شوروی نیز به عنوان کمونیستی با سابقه و مورد اعتماد روسها، در جریان اسرار و مسایلی قرار می‌گیرد که بی‌گمان اعضای عادی فرقه از آن بی اطلاع بوده‌اند. از این روست که در کتاب «ما وبیگانگان» ناگفته‌های زیادی برای نخستین بار بیان شده است.

دستگاه تبلیغاتی شوروی بسیار می‌کوشید که فرقه‌ی دمکرات آذربایجان را حاصل «نهضت ملّی آذربایجان!» قلمداد کرده و حکومت فرقه را به عنوان «حکومت ملی!» بشناساند. این تبلیغات هنوز هم  در جمهوری آذربایجان ( ایران شمالی ) که مأوای اعضای فرتوت و از کار افتاده‌ی فرقه دمکرات است، رواج دارد. اما دکتر جهانشاهلو با دلایل و مستندات بسیار و غیر قابل انکار، روسی بودن تشکل فرقه دمکرات را ثابت می‌کند.

وی در مورد زمینه‌های پدید آمدن فرقه‌ی دمکرات در آذربایجان می‌نویسد: «اتحادیه کارگران حزب توده که رهبر آن محمد بی‌ریا بود... با نزدیکی به روسها توانست از اتحادیه کارگران حزب توده‌ی آذربایجان یک دستگاه تمام عیار روسی بسازد، چنانچه همه‌ی کارگران، بایستی کمربند با قلاب داس و چکش [آرم پرچم شوروی] به کمر می‌بستند. شعارها آشکارا کمونیستی و حتی تجزیه‌طلبی زیر عنوان آذربایجان واحد بود.» (صفحة 146)

«یک سروان سازمان امنیت روسیه به نام نصرت باقراف... نزد من آمد و مرا آگاه کرد که یک افسر عالی‌رتبه‌ شوروی می‌خواهد با من دیدار کند... در اتاق کوچکی یک سرتیپ ارتش سرخ به زبان آذربایجانی به من خوش آمد گفت و خود را آتاکشی‌اف معرفی کرد و سپس گفت: چرا در الحاق سازمان حزب توده‌ی زنجان به فرقه‌ی دمکرات آذربایجان تردید می کنید.» (صفحة 174)

 

نویسنده‌ی‌ «ما و بیگانگان» ماجرای دیدار خود و پیشه‌وری با یک سرهنگ روسی را در آستانه‌ی از هم پاشیدن فرقه، این‌گونه نقل می‌کند: «نیروی ارتش از قافلان کوه گذشت و به سوی تبریز پیش می آمد. مردم میهن پرور تبریز هم که از بیگانه پرستان [فرقه‌ی دمکرات]‌ و اوضاع به تنگ آمده بودند، بپا خاستند... دراین هنگام آقای سرهنگ قلی‌اف به دستور باکو چنین مصلحت دید که آقای محمد بی‌ریا را که با دار و دسته‌‌های جاوید و شبستری هوا‌خواه حل مسالمت‌آمیز [مسأله فرقه] و دریافت امتیاز نفت برای روسها بود، صدر فرقه‌ی دمکرات آذربایجان بگذارد و آقایان پیشه‌وری و پادگان و مرا به این عنوان که مخالف حسن نیت آقای قوام‌السلطنه هستیم، به باکو تبعید کند. اعضای کمیته مرکزی فرقه دمکرات به ایوان مشرف به خیابان پهلوی رفتیم ... آقای پیشه‌وری  با سخنی کوتاه آقای محمد بی‌ریا را رهبر فرقه خواند... آقای پیشه وری و من از در شمالی ساختمان فرقه بیرون و با قرار قبلی به سرکنسولگری شوروی نزد آقای سرهنگ قلی‌اف رفتیم... آقای پیشه‌وری که از روش ناجوانمردانه روسها سخت برآشفته شده بود، از آغاز به سرهنگ قلی‌اف پرخاش کرد و گفت: شما ما را آوردید میان میدان و اکنون که سودتان اقتضا نمی‌کند، ناجوانمردانه رها کردید...

آقای سرهنگ قلی‌اف که از جسارت آقای پیشه‌وری سخت برآشفته بود... یک جمله بیش نگفت: سَنی گتیرن سنه دئییر گئت! (کسی که تو را آورده به تو می گوید برو!) ... و از جا برخاست و دم در ایستاد. این بدان معنا بود که دیگر آمادگی گفتگوبا ما را ندارد. باید برویم. (صفحة 257)

از این چند سطر به روشنی می‌توان دریافت که: پیشه‌وری و حکومت و مجلس به اصطلاح ملی آذربایجان، فقط نقشی را که روسها بر عهده‌ی آنها می‌گذاشتند، بازی می‌کردند و آلت دستی بیش نبودند. سرهنگ قلی‌اف رهبر فرقه را عوض می‌کند، بی‌ریا را به جای پیشه‌وری می‌نشاند. بی‌ریا نقش تازه را با رغبت می‌پذیرد و پیشه‌وری هم او را به عنوان رهبر فرقه معرفی می‌کند! وقتی هم که پیشه‌وری به سرهنگ روس اعتراض می کند، او بسیار منطقی پاسخ می‌دهد که تو کسی نیستی، این ما بودیم که فرقه را تشکیل دادیم و تو را بر صدر آن نشاندیم و اکنون نیز این ما هستیم که تصمیم گرفته‌ایم تو باید به باکو بروی! و این خلاصه‌ی سرنوشت فرقه‌ای است که دستگاه تبلیغاتی بیگانگان می‌کوشیدند آن را به عنوان «نهضت ملی آذربایجان!» قلمداد کنند. نوشته‌های دکتر جهانشاهلو درباره‌ی روسی بودن فرقه‌ی دمکرات آذربایجان با گذشت زمان و انتشار اسناد جدید دربارة این فرقه تأیید می‌شود. اخیراً در مجلة گفتگو، شماره 40، چاپ تهران، اسناد جدیدی در این باره چاپ شده است. مجله گفتگو با اشاره به برگزاری نشست‌هایی در گرجستان پیرامون «جنگ سرد در قفقاز» که در فاصلة سالهای 2002‌ـ 2003 میلادی با حضور تعدادی از پژوهشگران جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان، برگزار گردید، برخی اسناد ارایه شده در این کنفرانس‌ها را منتشر کرده است که نامه‌هایی از سوی دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی و استالین است و نشانگر چگونگی تشکیل حرکت‌های جدایی‌طلبانه در ایران و بخصوص تشکیل فرقة دموکرات آذربایجان توسط شوروی می‌باشد.

دکتر جهانشاهلو با معرفی جمعی ازسران فرقه مانند غلام یحیی، سلام الله جاوید، صادق پادگان، شبستری و... و ارایه‌ی شرحی از عملکرد آنان در غارت اموال مردم، جاسوسی برای روسیه و دیگر اعمال آنها طی یک سال تسلط بر آذربایجان، کارنامه‌ی سران فرقه را بازگشوده است.

از نکات جالب در کتاب «ما و بیگانگان» آشکار ساختن نقش برخی ارامنه در فرقه‌ی دمکرات آذربایجان است. این فرقه به دستور روسها، می‌کوشید که نوعی تقابل قومی میان مردم آذربایجان با سایر هموطنان پدید آورد. چنانکه از نخستین اقدامات فرقه‌ی دمکرات، جمع‌آوری کتابهای درسی از مدارس و سوزاندن آنها بود. کتابهای درسی مردم آذربایجان نیز همانند کتابهای درسی سایر مناطق ایران به زبان ملی یعنی زبان فارسی بود. حکومت فرقه این کتاب‌ها را جمع‌آوری کرد و سوزاند. و کتابهای درسی جدیدی را که به زبان آذربایجانی در شوروی چاپ شده بود، جهت تدریس در مدارس توزیع کرد. دستگاه تبلیغاتی فرقه و سران آنها علیه زبان فارسی تبلیغات کرده و می‌کوشیدند این زبان را که زبان رسمی ملت ایران و زبان نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و صائب تبریزی است، به عنوان زبانی بیگانه در نزد مردم آذربایجان قلمداد کنند. هدف آنها این بود که با قرار دادن زبان قومی در مقابل زبان ملی، احساسات جدایی‌طلبانه را برانگیخته و میان مردم آذربایجان با مردم سایر مناطق ایران، فاصله‌ی معنوی ایجاد کنند. سران فرقه در حالی که برای فریب مردم آذربایجان تبلیغات ضد فارسی راه انداخته‌ بودند، برخی از ارامنه را به مسندهای مهم گماشته بودند. دکتر جهانشاهلو همدستی ارامنه با فرقه‌ی دمکرات آذربایجان را آشکار ساخته است.

او می‌نویسد: «در میاندوآب، آقای آرام که از ارامنه‌ی مهاجر پیش از جنگ دوم جهانی بود و فرقه او را سرهنگ فدایی خوانده بود، به این عنوان که نیروهای ارتش ... هر شب به آن بخش دستبرد می‌زند، گذشته از پول، همه‌ی دام‌های کشاورزی آن بخش را غارت کرد و پیشاپیش با مشورت سرهنگ قلی‌اف به ایروان روانه کرد...»

اما بخش مهمی از کتاب ارزشمند «ما و بیگانگان» به فعالیت‌های فرقه‌ی دمکرات و حزب توده در شوروی و بخصوص در جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی (جمهوری کنونی) اختصاص دارد. بی‌گمان بسیاری از مسایلی که درباره‌ی سرنوشت فرقه‌ی دمکرات در شوروی، در این کتاب بیان شده، برای نخستین بار از پرده بیرون افتاده است.

جهانشاهلو در بیان سرنوشت و اوضاع و احوال مصیبت بار فراریان فرقه‌ی دمکرات به شوروی و چگونگی رنجها و آوارگی‌های آنان، قرار گرفتن بسیاری از فراریان در منگنه‌ی‌ همکاری با سازمان مخوف امنیتی شوروی، تبعید صدها تن از اعضای سادة فرقه به سیبری به جرم تمایل آنان برای بازگشت به ایران و سایر مسایل، اطلاعات ارزنده‌ای به دست داده است که نه تنها موجب جذابیت کتاب می‌شود، بلکه سرنوشت تیره‌ی بسیاری از اعضای فرقه را در شوروی و جمهوری سوسیالیستی آذربایجان برای خوانندگان روشن می‌کند. مرگ اسرار آمیز پیشه‌وری از جمله موضوع‌هایی است که نویسنده به عنوان یک مطلع و شاهد به آن پرداخته است: «ژنرال آتاکشی اف [ژنرال روس که در ایران  نیز عهده‌دار امور فرقه بود!] به من تلفن کرد و گفت: متأسفانه رفیق سید جعفر در راه کیروف آباد [گنجه]‌ در اثر تصادف در گذشته است، من به شما سر سلامتی می‌گویم ... من می‌آیم  و شما را با خود بدان جا می‌برم تا در مراسم به خاک‌سپاری او آن جا باشیم ... هنگامی که ژنرال آتاکشی‌اف و من بدانجا رسیدیم، او مرا با خود به ساختمانی که خانواده‌ی پیشه‌وری در آنجا بودند، برد و پس از تسلیت به خانم پیشه‌وری به اتاق کوچکی که تابوت را گذاشته بودند، رفتیم. او گفت که لازم ندیدم همه برای دیدن جنازه به اینجا بیایند... من هنگامی که جنازه را بررسی کردم، با یک دید، نشانه‌های مسمومیت را دیدم.[جهانشاهلو پزشک است] چون همه‌ تن ورم کرده بود و تنها دو زخم کوچک، یکی در گوشه راست صورت و دیگری در گردن نزدیک شانه دیده می‌شد.

من از ناآزمودگی، بدون دور‌اندیشی گفتم؛ رفیق ژنرال! این دو زخم کوچک که آدم را نمی‌کشد، چگونه او با این زخم‌ها مرده است؟ او نگاهی ژرف و پلیسی و پند آمیز به من افکند و گفت: رفیق دکتر، شما که با او در زندان رضا شاه بوده‌اید و می‌دانید که او سالها درآن جا با دشواری زندگی کرد. در این پیشامد قلب بیمارش تاب نیاورد و متأسفانه از دست رفت. بیمارستان نیز گزارش داده است که از نارسایی قلبی تلف شده است...

پس از این گفتگوی کوتاه، روی جنازه را پوشاند و به کسانی که گویا از پیش در پشت در آماده بودند، دستور داد، همان‌جا و در همان اتاق تابوت را میخکوب کردند.....»(صفحة 8-297)

و اینگونه بود عاقبت کسی که با طناب بیگانگان به چاه رفته، و راه را از چاه نشناخته بود.

 در بیان علت کشته شدن پیشه‌وری توسط دستگاه امنیتی جمهوری آذربایجان که شعبه‌ای از دستگاه امنیتی شوروی بود، مطالب فراوانی گفته شده است. اما به نظر می‌رسد، کشته شدن وی علت‌های گوناگونی داشت. نخست اینکه پیشه‌وری در پی از هم پاشیدن فرقه، دریافته بود که به عنوان آلت دستی مورد استفاده روسها قرار گرفته و به وطن خود خیانت کرده است.بدین جهت ناراضی و سرخورده شده بود. نارضایتی و سرخوردگی وی از شوروی به عنوان فردی شناخته شده و کمونیستی با سابقه، برای شوروی تبعات ناخوشایندی می توانست داشته باشد و علاوه بر این موجب می‌شد که دیگر ایرانیان فراری و پشیمان نیز جسارت اعتراض بیابند و پشیمانی خود را ابراز کنند. از منظر دیگر، شوروی که ناچار شده بود به عقب‌نشینی نیروهایش از ایران و سقوط فرقه تن در دهد، در پی بهبود روابط خود با ایران بود و مرگ پیشه‌وری می‌توانست به عنوان علامتی مثبت و حاکی از حسن نیت شوروی تلقی شود...

پیشه‌وری را کشتند، و عاقبت و سرنوشت دیگر ایرانیان نیز که از رهگذر ایجاد فرقه‌ی دمکرات آذربایجان به شوروی پرتاب شده بودند، اندوهبار است. دستگاه امنیتی شوروی با کسانی که پشیمان شده بودند و در اندیشه‌ی بازگشت به میهن بودند ، با خشونت تمام برخورد کرد. بسیاری از آنها فقط به جرم ابراز تمایل برای بازگشت به ایران، به سیبری و اردوگاههای کار با اعمال شاقه روانه شدند. عده‌ای که استعداد انجام کارهای تبلیغاتی و فرهنگی داشتند، در خدمت اهداف ضد ایرانی دستگاه تبلیغاتی شوروی قرار گرفتند. بسیاری از آنها را به جاسوسی علیه همدیگر گماشتند و به کارهای پست  مانند خبرچینی وادار کردند...

در کتاب «ما و بیگانگان» که در 477 صفحه به شیرازه درآمده و برای نخستین بار به سال 1380 توسط انتشارات ورجاوند در ایران چاپ شده است، می‌توان قصه اندوهبار ایرانیانی را که فدای سیاستهای مداخله‌گرانه و ضد انسانی بیگانگان و عوامل آنها در ایران شدند، بازخواند...

اینک گوشه‌ای از جنایات دستگاه امنیتی شوروی و مأموران امنیتی جمهوری آذربایجان را در حق ایرانیانی که از رهگذر فرقه‌ی دمکرات به کشور بیگانه‌ای پرتاب شده بودند، به نقل از کتاب «ما و بیگانگان» می‌خوانیم:

در اسارت جلادان

دوره‌ی دوم آموزش گروههای ایرانی در مدرسه حزب کمونیست آذربایجان [شوروی] شاید از سال آموزشی 32-1331 آغاز گردید. در این دوره دانشجویان ایرانی جز چند تن باسواد که آمادگی فهم و درک فلسفه و مسایل سیاسی و دیگر برنامه‌های مدرسه را داشتند، بقیه نه تنها گواهی دبیرستان که تصدیق دبستان هم نداشتند. گر چه در آغاز به دستور کمیته‌ی مرکزی حزب بلشویک کمیته‌ی مرکزی فرقه بر آن شد که از نامزدهایی که از دید حزبی پذیرفته شده‌اند، آزمایش سواد انجام گیرد و دستگاه تبلیغات و آموزشی فرقه آزمایش‌هایی در مرکز برخی از استان‌های آذربایجان [شوروی] انجام داد، اما نتایج آزمایش‌ها نشان داد که گزینش صد دانشجوی باسواد که توان درک برنامه‌ی مدرسه‌ی حزب را داشته باشند ممکن نیست، از این رو با تلاش‌هایی که انجام گرفت گروه دوم دانشجویان مدرسه‌ی حزب کم‌سواد بودند و از میان آنان جز چند تن نتوانستند از آموزش بهره‌مند شوند.

در گزینش دانشجویان، پیش‌آمدی کرد که برای خوانندگانی که کمتر از روش کار دشمنان ایران آگاهند عبرت افزاست. هنگامی که من در زنجان بودم، جوانی را که نخست در سازمان جوانان حزب توده و سپس در فرقه‌ی دمکرات و در رده‌های فدائیان به نام اصغر کاکاوند و از کردان غاغازان (1) بود از نزدیک می‌شناختم. او جوانی تیز هوش و دلیر و پرتلاش و فداکار بود که یک بار در نبرد با تفنگ‌داران آقای محمود ذوالفقاری اسیر شد، اما توانست با زیرکی و دلیری بگریزد. او پس از برچیده شدن دستگاه فرقه خود را به آن سوی ارس ـ آذربایجان شوروی ـ رساند و در یکی از بخش‌ها که اکنون نام آن را به یاد ندارم، به کار سرگرم شد. گاهی نامه‌ای به من می‌نوشت و از کارش خشنود بود. زمانی که برای آموزش دوره‌ی دوم مدرسه‌ی حزب، دانشجو آماده می‌کردیم، او نزد من ‌آمد و خواست که او را در شمار دانشجویان مدرسه‌ی حزب بپذیرم. من نام او را  که از هر جهت شایستگی داشت نوشتم و از تصویب کمیته‌ی مرکزی نیز گذشت، چون از دید گذشته های سازمانی در حزب توده و فرقه‌ی دمکرات آذربایجان و پایه‌ی‌ سواد  بدون مانع بود. او از این که به زودی در مدرسه‌ی حزب آموزش سیاسی خواهد دید، بسیار خشنود بود. چند روز پس از آن آقای سرهنگ محمد سراجعلی اینسکی که نماینده‌ی سازمان امنیت شوروی در فرقه بود، پنهانی به من گفت؛ دکتر، نام اصغر کاکاوند را از صورت دانشجویان این دوره حذف کن. گفتم؛ چرا؟ او جوانی بسیار شایسته است و شاید از همه‌ی نامزدان این دوره بهتر و برتر است. گفت؛ آری، ما او را خوب می‌شناسیم، بسیار شایسته است، اما او را برای کار دیگری که بسیار ارزنده است لازم داریم.

من دریافتم که او به گونه ای مورد بهره‌برداری آنان است، اما نمی‌دانستم چه کاری. بیشتر گمان می کردم که از او در میان ایرانی‌هایی که در بخش‌های آذربایجان شوروی سرگرم کار کشاورزی هستند، بهره‌برداری می‌شود.

روزی پس از آن، آقای کاکاوند پریشان و گریان به خانه‌ی من آمد (من آن زمان دیگر در مدرسه حزب زندگی نمی‌کردم و خانه ای داشتم) و گفت؛ به من گفته‌اند که نباید در مدرسه‌ی حزب دانشجو شوم. من جز شما کسی را ندارم، به من یاری کنید. گفتم؛ به من هم گفته‌اند، اما با این که آن‌ها از تو بسیاری راضی هستند، نمی‌دانم سبب مخالفتشان چیست. آن‌ها به من گفته‌اند که تو را برای کار ارزنده‌ای لازم دارند.

گفت؛ رازی است که کسی نمی‌داند و نباید بداند، اما ناچار باید با شما در میان بگذارم، شاید راه چاره ای پیدا کنید. او گفت که پس از یک دوره آموزش در دستگاه امنیت اکنون مرز شکن هستم ‌(از خوانندگان پنهان نمی‌کنم، با این که با مسائل فرقه و مناسبات خودمان با مقامات روس از نزدیک آشنا بودم؛ تا آن روز از مرز شکنی آن چنان که آقای کاکاوند بازگو کرد، آگاه نبودم) او گفت که چگونه از دید زندگی نسبت به دیگر ایرانیانی که در کارخانه‌ها یا کشت‌زارها کار می کنند در آسایش است. اما هر یک ماه و گاهی بیشتر با شرایط ویژه‌ای از مرز آذربایجان شوروی و ایران میگذرد و بسته به مأموریتش روزی یا روزهایی را در آن‌ور ارس در روستاهای ایران به سر می برد و با دست‌نشاندگان روس‌ها که در روستاهای آذربایجان ایران هستند، داد وستد آگاهی می‌کند و بازمی‌گردد. او با چشمی گریان می‌گفت که رفیق دکتر، زندگی من هر دم در خطر است. من هر گاه ژاندارم و سربازان و مأموران دولت ایران را در آن سوی مرز می‌بینم، مرگ را پیش چشم خود نزدیک می‌یابم. چون با این که شناسنامه‌ی ساختگی با همه ویژگی‌هایش در جیب دارم و کسانی هم در روستای ایران هستند که تصدیق می‌کنند من آن جایی هستم، اما اگر به مأمور کار کشته و آزموده‌ای برخورد کنم، بی‌گمان گرفتار خواهم شد. هر دم هنگام گذر از مرز ممکن است به تیر مرزدار یا ژاندارمی از پای درآیم  و اگر گرفتار شوم چه بسا خود این‌ها مرا نابود خواهند کرد. این‌ها بارها سفارش کرد‌ه‌اند که اگر گرفتار و شکنجه شدم و دیدم تاب پایداری ندارم، باید خودم را بکشم. تنها امیدم در این جا به شماست، چون این‌ها از شما شنوایی دارند و یگانه‌ راهی که ممکن است مرا از این بلا و از چنگ اینها رها کند، این است که به مدرسه‌ی حزب بیایم.گفتم؛ من تلاش کرده‌ام و باز هم خواهم کرد، اما امید این که آن‌ها موافقت کنند، بسیار کم است.

تلاش من و خود کاکاوند برای رهایی از آن گرداب به جایی نرسید، چون او یکی از بهترین کسانی بود که برای این کار یافته بودند. زبان‌های ترکی آذری و فارسی و کردی را بدون گویش (لهجه) گفت و گو می کرد و روسی هم خوب آموخته بود. از این‌ها گذشته بسیار هوشیار و چابک و دلیر و کاردان بود. پس از چند سال که از او گاهی نامه‌ای می رسید، به ناگاه دیگر از او نامه‌ای نرسید. هنگامی که از مسکو برای دیدار دخترم و دوستان به باکو رفتم، از آقای ادیب که او هم در زنجان عضو حزب توده و فرقه دمکرات و فدایی و مردی کاردان و پاک سرشت بود و در راه آهن باکو کار می کرد، جویای کاکاوند شدم، او گفت که دست کم هر ماه نامه‌ای می نوشت، اما نزدیک یک سال است که از او خبری ندارد. آقای ادیب با اندوه گفت: پیداست که سر به نیست شده است. از این حرف آقای ادیب دریافتم که او نیز از راز او آگاه است. هنگامی که در مسکو بودم نیز پیش‌آمدی کرد که بیشتر با مرز شکنی سازمان امنیت روس آشنا شدم ...

روزی بانویی با تلفن، خود را منشی دستگاه جمهوری آذربایجان‌شوروی در مسکو معرفی کرد و گفت که به دستور دستگاه کاری است که به مشورت شما نیاز دارم، از این رو زمانی را معین کنید تا نزد شما بیایم.

در این جا یادآور می‌شوم که جمهوری‌های ‌شوروی  هر یک  در مسکو دستگاه نمایندگی دارند که پاره‌ای از کارهای آن جمهوری ‌ها به یاری آن دستگاه‌ها انجام می‌گیرد.

من روزی را تعیین کردم. آن بانو که اکنون نامش را به یاد ندارم، به خانه‌ی من آمد و با خود پرونده‌های بسیاری را همراه داشت و گفت؛ چون مشاور ما در این گونه‌ کارها، آقای اسدی است و ایشان اکنون به مرخصی رفته‌اند و کارها پنهانی و از اسرار است، از این رو مقامات مربوطه به ما دستور دادند که تنها با شما می‌توانیم موضوع این پرونده‌ها را در میان بگذاریم. اداره‌ی ما از این بابت به شما پولی نیز خواهد پرداخت.

من به ایشان یادآور شدم که در برابر چنین کارهای اجتماعی مزد  نمی ستانم. آن بانو نزدیک به بیست پرونده و شاید بیشتر را یک به یک با من در میان گذاشت و پاسخ و مشورت مرا به روسی یادداشت کرد.

پرونده‌ها از آن ایرانیانی بود که در آذربایجان شوروی در گذشته به کار مرزشکنی سرگرم و هر یک به گونه‌ای سر به نیست شده بودند. سر به نیست شدگان هر یک از خود همسر و چند فرزند و عده‌ای مادر و خواهر بی‌سرپرست به جای گذاشته بودند. آنها در نامه‌های خود که به رئیس جمهور و سازمان امنیت و حزب کمونیست شوروی و رهبر آن آقای برژنف نوشته شده بود، از سازمان امنیت آذربایجان شوروی شکایت کرده بودند که به معرفی غلام یحیی سرپرست خانواده‌ی آنها را به کار مرز شکنی گماشته و چند سال است که سر به نیست شده‌اند و آن‌ها زندگی بسیار دشوار و غم‌انگیزی را می‌گذرانند و دستگاه آذربایجان شوروی و فرقه کوچک‌ترین کمکی به بازماندگان قربانیان خود نمی‌کنند و بسیاری شکایت‌های دیگر.

هم‌میهنان به ویژه جوانان ما که در آینده چه بسا در راهشان چنین دام‌هایی گسترده خواهد شد، درست توجه فرمایند که کارهای نادرست من و همکاران و همگامانم که در برپایی حزب توده و فرقه دمکرات آذربایجان دست داشتیم، چه پی آمدهای شومی برای هم‌میهنانمان به بار آورد و چه جوانانی را که سرمایه‌‌های ارزنده و گرانبهای میهن ما بودند به رایگان به کشتن داد  و چه خانواده‌هایی را بی‌سرپرست و بی‌سامان کرد.

ما که بی‌گمان خود می‌خواستیم زندگی هم‌میهنان خود را بهبود بخشیم، دانسته و ندانسته آنان را در پرتگاه‌هایی بیمناک رها کردیم.

به دیگران کاری ندارم، اما من در برابر سروش درون خود بسیار شرمنده‌ام. چون تنها این بیست و اندی خانواده نبود که از حزب بازی و فرقه‌تراشی ما به دست بیگانگان از میان رفت، بلکه مسیر زندگی هزاران خانواده‌ی دیگر را نیز دگرگون کرد و چه بسا آن‌ها را به روز سیاه نشاند.

باز در اینجا برای پندآموزی جوانان میهن سرگذشت جوانان دیگری را یادآور می‌شوم. نام او را نمی‌خواهم بنویسم، چون چه بسا زنده است و در سراشیبی زندگی دچار بی‌مهری و خشم‌گردانندگان دستگاه روس می‌شود.

او جوانی بود خوش سیما، سیه چرده و نازک اندام و بسیار چالاک و ورزشکار. او از شهر تبریز بود، در آذرماه 1325 که ما آذربایجان را رها کردیم، او نیز که آن زمان نوجوانی بود، با دیگران به آذربایجان‌شوروی آمد. نخست در یکی از بخش‌ها بود. هنگامی که به یاری گردانندگان شوروی به ویژه آقای میر جعفر باقراف جوانان را به آموزش گذاشتیم، او نیز در یکی از هنرستانها به آموزش سرگرم شد و خوب آموزش می‌دید.

من در آن زمان عضو دفتر سیاسی فرقه و دبیر تبلیغات آن بودم و آموزش‌ها نیز زیر نظر من بود. روزی پاسخ‌گوی آن هنرستان با تلفن به من یادآور شد که آن جوان در پاره‌ای درس‌ها حاضر نمی‌شود. من او را برای بررسی کارش به فرقه خواندم. اما پیش از آنکه  او بیاید، آقای سرهنگ سراجعلی اینسکی که بیشتر روز را در دستگاه فرقه دمکرات می‌گذراند، به من یادآور شد که آن جوان را به سبب غیبت در درس‌ها سرزنش نکنم، چون آن‌ها از او برای کارهای ارزنده‌ی دیگری بهره‌برداری می‌کنند. من دریافتم که آن جوان از بیم نکوهش من از آنها خواسته است تا عذر موجهش را به من یادآور شوند.

هنگامی که او نزد من آمد، گفت؛ رفیق دکتر! می‌دانم که شما برای غیبت‌هایی که در درس‌ها دارم، مرا فراخوانده‌اید. اما به راستی من خود نیز ناخشنودم، چون هر بار که چند روز غیبت می‌کنم، ناچار باید با کار بیشتر درس‌های واپس‌مانده را بیاموزم. گفتم؛ خوب چاره‌ای نیست برو و سرگرم کار خود باش.

او گفت؛ رفیق دکتر، چون می دانم شما از کارهای دوستان تا اندازه‌ای آگاهید، اجازه بدهید کمی شما را از آن آگاه کنم، چون کاری است که شاید با پیش‌آمدی به یک باره جانم را از دست بدهم، ازاین رو دست کم شما بدانید که چگونه از میان رفته‌ام.

او گفت چون ورزیده و بسیار چابک است و میتواند به هر قطار راه‌آهنی که تند در حرکت است، سوار و پیاده شود، هر گاه که دوستان (دستگاه امنیت روس) به سندی یا چیزی از یک مسافر خودی و بیشتر بیگانه‌ نیازی دارند، او چنین وظیفه‌ای را انجام می‌دهد. برای نمونه کیف دستی یک مسافر را در قطار می‌زنم. آن‌ها پس از عکس‌برداری و بررسی به آن مسافر منتی هم می‌گذارند که آن را یافته‌اند و اگر نیاز باشد، اصلاً دیگر به او آن را پس  نمی‌دهند.

آن جوان چنان ورزیده و چالاک و ماهر بود که شاید اگر در میهن آموزش هنرپیشگی می‌دید، یکی از بزرگ‌ترین و بنام‌ترین هنرپیشگان جهان می شد. اما افسوس که ما زندگی او را تباه کردیم و آلت بی‌اراده‌ی بیگانگان شد. اکنون نمی‌دانم زنده است یا در گذشته است.

این‌ها را از این رو در این سرگذشت آوردم تا مایه‌ی عبرت جوانان ما شود و در آینده فریفته‌ی ‌در باغ سبزهایی که بیگانگان سرخ و سیاه و دست نشاندگان آنان نشان می‌دهند نشوند و از راه راست میهن پروری و ایران دوستی گامی به راست و به چپ برندارند و زندگی خود و دیگر هم‌میهنان را تباه نکنند.(2)

1- غاغازان بخشی از زنجان و قزوین به شمار می آید که بیشتر روستاییان آن کُرد‌اند و به زبانهای کردی و فارسی و آذری هر سه سخن می‌گویند (توضیح از دکتر جهانشاهلو)

2- «در اسارت جلادان» عنوانی است که ما خود بر این بخش از خاطرات دکتر جهانشاهلو نهاده‌ایم. این خاطرات در صفحات 330 تا 335 و 339 تا 401 کتاب «ما و بیگانگان» آمده است.